محمدطاها عسل مامان و بابا

            * لا حول و لا قوه الا بالله ، العلی العظیم.*

*و خداوند مرا بس است ، او جبران همه نداشته های من است .*

 

 

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 0:01 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

مشکل در رفتن به مهد کودک

سه روزی که رفتی مهد ، دیگه اوضاع بهتر شد . راحت تر میرفتی و اذیت نمیکردی حدودا یه هفته اوضاع خوب بود ومن خوشحال بودم که به این زودی محیط مهد رو پذیرفتی . چون با دوستان که صحبت میکردم میگفتن  معمولا یه هفته مشکل ناراحتی و گریه و زاری رو خواهی داشت .

بعد ازیه هفته دوباره اوضاع عوض شد ، اولش با نگرانی و اضطراب به مهد میرفتی و کم کم دوباره گریه و زاری شروع شد .

بعد از ظهرها هم که میومدی خونه به شدت عصبی و ناراحت بودی و با کوچکترین چیزی اعصابت به هم میریخت و خلاصه خیلی بداخلاق بودی .

دیروز که حدودا 20  روزی میشد از مهد رفتنت میگذشت بابا به من زنگ زد و گفت که گریه میکنی و میگی اونجا اذیتم میکنن و نمیخوای بری مهد  و..

خلاصه با این حساب که بنا بر یه سری از گفته ها و شواهد  احساس کردیم توی این مهد مشکلی داری و نمیتونی باهاشون خوب جفت و جور بشی تصمیم بر این شد که یه مهد جدید برات پیدا کنیم .، و توی این فاصله هم دوباره بری خونه مامانی .

حالا موندم که کدوم مهد ببرمت . یکی یه جایی رو پیشنهاد میده و  دیگری  از مضرات اون مهد میگه . بخدا موندم چکار کنم.؟؟؟؟

 

[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 10:06 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولدت مبارک

[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 0:43 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد طاها در متولدین امروز نینی وبلاگ

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

به مناسبت سومین تولد محمد طاها

سه سال پیش   در تاریخ 23/4/90 خدای مهربون محمد طاها رو در ساعت 8 صبح به ما عطا کرد .

اولین روز در بیمارستان :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس بالا تقریبا 10 ماهگی

عکس پایین یکسالگی

فروردین 92

تابستان 92

زمستان 92

بهار 93

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:36 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

یک شب در پارک

یگانه هم به خاطر تو سوار شده  خندونک

[ چهارشنبه 18 تير 1393 ] [ 6:54 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

راه حل برای نرفتن به مهد

دیروز ، سومین روزی بود که قرار بود بری مهد کودک . هرروز خونه پیش بابا میخوابیدی تا حدود ساعت 9 و بعد از صبحانه خوردن میرفتین مهد .

من طبق روال همیشه حاضر شده بودم که برم سرکار که دیدم بیدار شدی . گفتی مامان کجا میری گفتم سرکار . اول لب برچیدی بعدش گفتی مامان منو ببر خونه مامانی گفتم من دیرم شده . تازه ماشین دست باباست  خونه باش همراه بابا برو .گفتی نه منو یه لحظه ببر خونه مامانی بعد برو سرکار ، سریع هم رفتی لباس پوشیدی و حاضر شدی که جا نمونی .

باز هم مجبور شدم با گریه ازت جدا بشم و جالب این بود که بعد از رفتن من و وقتی گریه ات تموم شد دوباره رفته بودی خوابیده بودی . و این نشون میداد که زود بیدار شدی تا با رفتن خونه مامانی از مهد رفت فرار کنی .

البته دلت هم واسه خونه مامانی تنگ شده .

به بابا سفارش کردم بعد از مهد شما رو ببره خونه مامانی . والبته اون روز تا ساعت 6-7 بعداز ظهر همونجا موندیم و زودتر از اون موفق نشدم ببرمت خونه .

الان هم که این مطالب رو مینویسم بابا زنگ زد و شما در راه رفتن به مهد هستید .

خواهش میکنم  گریه نکن و خوشحال باش .

خدایا به پسرم آرامش بده تا از این مرحله به راحتی عبور کنه و محیط جدید رو راحت بپذیره . خدایا کمک کن هم به من و هم به پسرم .

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 10:47 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

یک تغییر بزرگ

گل پسر مامان ،

در طی هفته گذشته تغییر بزرگی در زندگیت ایجاد شده که البته کنار اومدن باهاش یه کم سخته . هم واسه شما و هم واسه مامان .

از دوشنبه گذشته یعنی 9 تیر 1393 شما روز گذاشتیم مهد کودک .البته قبلش یه روز با هم رفتیم و شما با محیط مهد آشنا شدی .

صبح خونه مامانی بودی ،حدود ساعت 9.30 اومدم اونجا و آماده شدی و با هم رفتیم و البته از رفتنت هم چندان ناراحت نبودی اما به محض اینکه فهمیدی تنها باید بری توی مهد شروع به گریه کردی .من تو رو گذاشتم پیش مربی مهد و اومدم بیرون و البته دلم نیومد که برم .همون بیرون مهد وایستادم و ناراحت حال تو بودم .

آخه داشتی گریه میکردی و منو صدا میزدی و به مربی میگفتی من میخوام برم پیش مامانم .

حدودا تا نیم ساعت گریه کردی ، بعدش کمی آروم شدی من هم از موبایلم زنگ زدم به مهد و حالتو پرسیدم .وقتی خیالم یه کم راحت شد رفتم واست یه کم خوراکی خریدم و یه سر رفتم خونه مامانی تا موقع برگشتنت بشه و تو این فاصله هم حسابی به جای تو گریه کردم .

فکرکنم وقتی اومدم دنبالت هنوز چشام قرمز بود . حدود یه ساعت و نیم تادو ساعت اونجا موندی و وقتی اومدم دنبالت گفتی تو کجا رفته بودی .گفتم رفتم واست خوراکی بخرم .

پرسیدی :مامان اگه تو بری من دیگه مامان از کجا پیدا کنم ؟؟؟

این بزرگترین نگرانی ات توی این چند روز مهد رفتنت بوده : ترس از دست دادن من

شاید از بد شانسی ات بود که بعدازظهر هم مجبور بودم تو ی یه مراسم  دفن شرکت کنم  و گذاشتمت خونه مامانی و البته با گریه از من جدا شدی . و باز همون نگرانی به سراغت اومده بود .چون به مامانی گفته بودی اگه مامانم جا بمونه من از کجا پیداش کنم.

تموم خواب بعدازظهرت پر از کابوس بود و هی میپریدی و گریه میکردی و تا شب همش بهونه گیری کردی و گریه کردی .

این شد که از فردا ی اون روز کار بردن شما رو به مهد به بابا سپردم چون هم من طاقت ندارم و هم تو سخت تر از من جدا میشی .تازه همینجوریش هم وقتی موقع رفتنت به مهد میشه کلی استرس میگیرم و اعصابم خرد میشه تا زنگ بزنم و از مهد حالت رو جویا بشم و خیالم راحت بشه .

بهر حال تغییر سختیه هم برای من و هم برای تو .امیدوارم زود با محیط جدید خو بگیری چون چاره ای جز اینکار ندارم

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد قمری

سه شنبه 20 خرداد 93 سومین سالروز تولدت بر طبق ماههای قمری بود

تولدت مبارک گلمدلشکسته

niniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

نقاشی جدید

هر چند روی صفحه خط دار کشیده شده ولی چون هنرمندانه است میگذارمش اینجا تا یادگاری بمونه واست ...

 

 

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 11:42 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

بهار93

این عکس مربوط به بهار 93 است و با گلهای باغچه حیاط خونه خودمون گرفته شدهخجالت

[ شنبه 20 ارديبهشت 1393 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد