محمدطاها عسل مامان و بابا

            * لا حول و لا قوه الا بالله ، العلی العظیم.*

*و خداوند مرا بس است ، او جبران همه نداشته های من است .*

[ پنجشنبه 30 بهمن 1393 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

اندر احوالات خرید کفش زمستانی

چند باری بود که بوتهای بلند رو اینجا و اونجا توی پای بعضی بچه ها میدیدی میگفتی منم ازینا میخوام .

منم میگفتم باشه حالا واست میخرم .علی الخصوص که منم بوتهامو در آورده بودم و میپوشیدم ( هرچند که من بوت خیلی بلند نمیپوشم )تا اینکه بالاخره یه روز خیلی مصر شدی و بابا قول داد بعد از تموم شدن امتحانش بریم واست بوت بخریم .

سه شنبه 15 دی رفتیم برای خرید.جشن

چند تا مغازه رو رفتیم که کلا بوتهای پسرونه اش بلند نبود و مدل کفشای زمستونی پسرونه اش رودوست نداشتی . اصرار داشتی حتما بوت باشه اونم بلنننننننند تا زیر زانو.تعجب

خلاصه اولین مغازه ای که بوت داشت کوچکترین سایزشو آورد و پوشیدی که به نظرم یکی دو شماره ای واست بزرگ بود . خیلی هم مورد پسند مون واقع نشد ( زیاد شیک هم نبود ) اما تو خیلی خوشت اومد و دیگه از پات درش نیاوردی .

هی میگفتم بزرگه .      ـــ میگفتی نه مامان اندازه است

میگفتم رنگش خوب نیست .      ـــ نه مامان خیلی قشنگه

خلاصه خریدیمش و از همونجا پوشیدی وتا برسیم به پارکینگ جلوتر از ما راه میرفتی و کلی واسه خودت خوشحال بودی و احساس خوشتیپی می نمودی .قویعینکآرام

پشت سرت هم من و بابا میومدیم و همونطور که از خوشحالی تو خوشحال بودیم از شکل و شمایل کفشهات از خنده روده بر شده بودیم .خنده

پی نوشت : دیروز توی یه مغازه یه بوت پسرونه دیدم که خیلی خوشگلتر از اونایی بود که ما خریدیم و البته گرونتر .غمگین

آه از نهادم برآمد . چون فک کنم تا دو سال دیگه هم این کفشا رو بپوشی هنوز اندازه ات باشه .

پی نوشت 2: امیدوارم یه برف حسابی بیاد که با کفشات بری برف بازی و این آرزو هم برآورده بشه .

[ پنجشنبه 24 دی 1394 ] [ 11:42 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

آنچه در سه ماه اخیر گذشت

سلام

دوباره من اومدم

البته با کلی تاخیر ..

حدودا از آخرین پستم سه ماه میگذره . خیلی وقتم کمه . زیاد فرصت نمیشه .

البته تو این چند وقت هم اتفاقات زیادی افتاده که سعی میکنم  اونایی رو که یادم مونده تا حد امکان بنویسم

اول اینکه کلاس لگو همچنان ادامه داره و الان که این پست رو مینویسم به ترم بیسیک سه رسیدی . محل کلاس هم عوض شده و اومده دو تا کوچه پایینتر از خونمون و پیاده میریم کلاس . و با توجه به اینکه  واسه حاضر شدن  اصلا عجله ای از خودت نشون نمیدی همیشه سر مسیر دعوامون میشه . چون تو میخوای از خیابون اصلی بری که دورتره و من میخوام از میانبر ببرمت که به موقع برسی .

 

چون مطلب خیلی طولانیه لطفا بقیه اش رو در ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 24 دی 1394 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد مامان

دیروز تولد مامان بود

پسرگلم  ،شما خیلی خوشحال و خندون بودی و مرتب میگفتی پس کی تولد میشه . پس کیک کو ؟

هی شادی میکردی

رفتی از توی سی دی های خودت آهنگ تولدت مبارک رو آوردی و  برام گذاشتی . بعدش هم کلی با اون آهنگ رقصیدی .

انگار مسئول برگزاری تولد بودی .

منتظر یه جشن درست و حسابی و کلی مهمون بودی . گفتی : مامان بیا این تابلوی منو بزن به دیوار مهمونا میان اتاقم قشنگ باشه .( اما ما که مهمونی نداشتیم )

گفتی پس زنگ بزن حنانه یگانه بیایند اینجا ( اما اونها هم نبودن میخواستن برن فضل آباد)

بعد از نهار من و تو دو تایی رفتیم کیک خریدیم . کیکم رو خودت انتخاب کردی ( یکم بچه گونه است تزییناتش )

اونقدر که ذوق داشتی هی یواشکی کیک رو با خودت اینور اونور میبردی آخرش هم یه  طرف کیک خورد به جعبه اش و خراب شد . تا شب هزار بار به من گفتی تولدت مبارک .

این بهترین تولدی بود که تا حالا داشتم . چون مسئول برگزاریش تو بودی نازگل من .

دوستت دارم  

 

[ شنبه 9 آبان 1394 ] [ 8:06 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

ورود به پیش دبستانی

پسر گلم

بالاخره رفتی پیش دبستانی

خیلی منتظر این روز بودی . هی میگفتی پس کی میرم پیش دبستانی. بالاخره اون روز رسید .

وقتی لباس فرم پیش دبستانی روگرفته بودی کلی خوشحال بودی . هر کس میومد خونمون لباستو نشونش میدادی .

خیلی احساس بزرگی میکردی و به پیش دبستانی رفتنت افتخار میکردی .

میگفتی من یه کلاس رفتم بالاتر . الان بیشتر از یه ماهه که دیگه پیش یک میری و جزو بزرگهای مهد محسوب میشی .

البته سال دیگه هم باید بری پیش دو.چون آخرای نیمه اول سال هستی تو کلاس تقریبا از همه کوچکتری . قد و قواره ات هم که یکم ریزه است . اما زرنگ کلاسی . مربیت خیلی راضی هست از کارات و میگه تو کلاس هم زرنگی ، هم پسر خوبی هستی .

آفرین پسرم من بهت افتخار میکنم .آرزو دارم  پله های ترقی رو روز به روز طی کنی و به بالاترین مدارج برسی پسر نازنینم.

 

[ شنبه 9 آبان 1394 ] [ 8:05 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد طاها در متولدین امروز 23 تیر 94

عزیزم

این نی نی ها همه توی 23 تیر به دنیا اومدن

اما فقط شمایی که تولد 4 سالگیت رو جشن میگیری .

[ سه شنبه 23 تير 1394 ] [ 12:56 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد تولد تولدت مبارک .

از شش ماه پیش شروع کرده بودی به شمارش روزا

هی تولدم کی میشه  تولدم چند روز دیگی میشه   چند بار باید بخوابیم روز بشه ؟

حالا انتظارت به سر رسید

امروز تولدته

تولدت مبارک گل پسرم جشنجشن

انشالله 120 سالگیتو جشن بگیری

متاسفانه به دلیل ماه رمضون  مامان حال نداره واست تولد بگیره انشالله بعد عید فط واست جبران میکنم گلم .

پی نوشت : جشن تولدت درعید فطر برگزار شد البته شب

 

[ سه شنبه 23 تير 1394 ] [ 12:44 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

ماه رمضون

از 27 خرداد 94 ، ماه رمضون اومد .

تو این گرمای هوا سخت و طاقت فرساست روزه گرفتن . امیدوارم نصیبمون فقط گشنگی و تشنگی نباشه.

و اما

محمد طاها و ماه رمضون

محمد طاها : مامان 

مامان - بعللله 

محمدطاها -من غذا نمیخورم 

مامان -چرا ؟

محمد طاها -آخه اگه غذا بخورم بزرگ میشم ،باید روزه بگیرم . اونوقت نمیتونم دیگه غذا بخورم 

مامان تعجبخنده

ماه رمضون : غمناکخواب آلودشاکی

 

[ سه شنبه 23 تير 1394 ] [ 12:40 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

کلاس لگو

چند روز پیش واسه کلاس لگو ثبت نامت کردم امروز زنگ زدن که 26 خرداد جلسه اول و تعیین سطحه .

میریم واسه کلاس لگو .جشنتشویق هوراااااا

[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

سوال های علمی و سخت

خوشگل مامان بعضی وقتها سوالایی میپرسه که با اینکه شاید جوابش رو بدونم اما توضیح دادنش واسه یه بچه ای به سن و سال تو سخت باشه .

مثلا از اولین سوالاتی که پرسیدی این بود که :

- مامان چرا زیپ دوتاست ولی وقتی میبندیم یکی میشه ؟چجوری یکی میشه ؟؟/

خدایا من خودمم دقیقا نمیدونم چی میشه که دو نیمه زیپ بهم وصل میشه قه قهه

- مامان وقتی یه سی دی   رو میگذاریم توی دستگاه چجوری فیلمش میره توی تلویزیون ؟؟؟گریه

و اینها هم آخرین سوالاتیه که در روزهای اخیر میپرسی :

- مامان  ماه چجوری خودشو توی آسمون نگه میداره ؟؟؟تعجب

- چرا ماه بعضی روزا لاغره و بعضی روزا چاقه ؟؟؟سوال

و یه سری سوالاتی هم راجع به خدا و .. ازم میپرسی .

اعتراف میکنم که بعضیهاش واقعا سخته .بخصوص اگه بخوام یه جوابی بهت بدم که در عین علمی بودن ، ساده و قابل فهم هم باشه .

 

[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 6:25 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

شیرین زبون

از بیرون اومدیم من میخوام تشویقت کنم زود زود لباستو عوض کنی . میگم : برو لباستو عوض کن و بیا عزیزمبوس . بدو پسرم !!!

تو هم زود تند سریع میگی : بدولباسمو عوض کن .بدومامانم .خندونک

من : تعجب  بوس   آرام  دیگه حرفی ندارم .

 

 بابا میگه : محمد طاها .....  مرضیه کی تو میشه .

تومیگی : گل منه    سنبل منه

بابا :تعجب

من :بغلبوسمحبتخندونک

 

وقتی دعوات میکنم یا ناراحت میشی یه کم گریه میکنی .

بعد میگی : چرا اینکارو کردی؟ ببین آب  چشامو درآوردی !!! خیلی کارت بد بود تعجبدیگه اینکارو نکنی ها .

 

روزی هزار بار میای و لپ منو فشار میدی و هی تند تند میگی : دوستت دارم   دوستت دارم .

انقدر  اینکارو تکرار کردی که انگار بهش معتاد شدی .بغلمحبت

تازه دیگه  عبارت( دوستت دارم) رو انقدر تند میگی که  (اوسدرم ) شنیده میشه .

 

یه شعر هم  یه سال پیش واسه خودت ساخته بودی که الان دیگه کمتر ازش استفاده میکنی .

دوستت دارم هزار تا      تو  مدرسه هزار تا

من هم ادامه میدادم : خونه مامانی هزارتا    خونه خاله هزارتا

 

کلا خیلی روی قوی بود ن و قوی شدن تاکید داری و حساس هستی .

چند روز پیش داشتم لباستو عوض میکردم . تا بلوزت رو درآوردم  با اون بازوهای چوبکی  گارد گرفتی و عضلاتت رو به رخ عمو داوود کشیدی که ببین چه قدر قوی شدم . تو که اینقدر قوی نیستی !!!!!خندونکخنده

 

میخواستم برای تایید  نسخه پزشکی واسه بیمه تکمیلی برم گفتم محمدطاها  پیش بابا بمون م برم دکتر و زود برگردم .

میگی تو اول بیا به من بگو مریضیت چیه ؟؟؟؟

جانم ؟؟؟؟متفکر

 

[ دوشنبه 24 فروردين 1394 ] [ 7:49 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد