محمدطاها عسل مامان و بابا

            * لا حول و لا قوه الا بالله ، العلی العظیم.*

*و خداوند مرا بس است ، او جبران همه نداشته های من است .*

 

 

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 0:01 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین حضور در دسته عزاداری

محمد طاها جونم

خیلی دوست داشتی یه طبل کوچولو داشته باشی ، یه شب که بردیمت واکسن آنفلوآنزا بزنی چشمت به یه مغازه افتاد که چند تا طبل داشت ، بهونه کردی که طبل میخوام ،بابا هم رفت واست یکی بخره اما گفت  طبل های اون مغازه جنس خوبی نداشتن و زود میشکستند. و قرار شد به زودی تو همین محرم یه دونه واست بخریم.

یه شب که صحبتش بود خاله مریم گفت حنانه که کوچولو بود یه طبل داشت که حالا میتونه بده به محمد طاها و خلاصه به این ترتیب بود که پسرم طبل دار شد.( البته همینجا باید بگم که پسرم خیلی حرف گوش کن هست و اصلا توی خونه طبل نمیزنه که همسایه ها اذیت نشن)

خلاصه وقتی میرفتیم دسته عزاداری  طبل رو با خودت میبردی ولی خیلی دوست داشتی بری توی دسته و طبل بزنی . که بالاخره این امکان در روز تاسوعا برات مهیا شد و همراه عمو داود رفتی آخر دسته زاوقان و چند قدم راه رفتی و طبل زدی.

عکسشو که از یگانه بگیرم حتما اینجا واست ثبتش میکنم .

عزاداریت قبول باشه پسرگلم

انشاالله  توی بهشت با امام حسین و یارانش همنشین باشی.

 

[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 9:10 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد طاها و محرم

عزیزدلم، هنوز واسه بعضی از مفاهیم کوچولویی و درک درستی از خدا و امام و شهادت و .. نداری . البته تو صحبتهات استفاده میکنی که اونم تقلیدی و به تبعیت از ماست .اما نمیدونم توی مهد چطوری برات تعریف کردن که چندروز پیش میگفتی :

مامان میدونی ؟؟ خدا رو شهید کردن بهش آب هم ندادن بخوره !!!!!تعجب

جالبتر اینکه دیروز  تلویزیون داشت یه انیمیشن با موضوع مذهبی نشون میداد  که معمولا هم چهره اماما رو با هاله نور نشون میدن . وقتی یه صحنه از امام نشون داد سریع گفتی مامان اونی که گفتم شهیدش کردن اینه !!!!!! همونی که چشماشو نکشیدن.

نمیدونم شاید تو مهد با فیلم امام حسین رو واستون تشریح کردن .

یادم باشه حتما از خانم مربی سوال کنم .

[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 9:00 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محرم آمد

دوباره محرم شد

روزهای ماتم و غم آمد . روزهایی که نفس کشیدن رو واسه آدم سنگین میکنه

از وقتی رفتم کربلا محرم ها واسم یه معنی دیگه داره .

دیگه تو روضه ها بهتر میشه محل شهادت علی اصغر و بریدن دستهای عباس را تصور کرد .دیگه بهتر میشه تشنگی را درک کرد .دیگه راحت میتونم بفهمم خیمه ها چقدر با آب فاصله داشتند و علمدار چقدر به آب نزدیک شده بودو باز بچه ها بی آب .

اونجا دیدم تل زینبیه چقدر مشرف به قتلگاه بود و چه حالی داشت زینب در لحظه شهادت برادر .

از وقتی رفتم کربلا محرم که میشه بغضی تو گلوم گیر میکنه که میخواد راه گلوم رو ببنده ..

السلام علیک یا ابا عبداله

[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 8:49 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

دوباره مهد کودک

از مهد کودک قبلی که انصراف دادی دوباره میبردیمت خونه مامانی . تازه قدر خونه مامانی رو هم بهتر میدونستی .خندونک

انگاری تازه فهمیده بودی که خونه مامانی چه نعمتی بوده واست .

اما من دوباره افتادم دنبال جستجوی یه مهد خوب .

از خیلی از دوستان و همکاران و آشنایان و .. پرس و جو کردم و بالاخره یه لیست درست کردم با اسم 4-5 تا مهد کودک که بیشتر نظرهای مثبتی راجع بهشون داده شده بود .

یه روز هم با یکی از همکاران که ایشون هم البته دنبال عوض کردن مهد دخترش بود به طور سرزده به اون مهد ها سرزدیم و در نهایت دو تاییمون به اتفاق نظر رسیدیم که مهد کودک اولیا وابسته به آموزش و پرورش از بقیه بهتره.

بزرگترین عاملش هم این بود که واسه بازدید از مهد و کلاسها  مارو پشت درهای بسته معطل نکردند که اوضاع داخل مهد رو مرتب کنند .

درواقع ظاهر و باطن یکی بود . بعلاوه من شخصا مهر و محبت مربی و مدیر به کودک رو به آموزش زبان خارجی  و کلاس ژیمناستیک و .. در مهدهای آنچنانی ترجیح میدم .

البته این مهد غذا نداره و از صبحانه و میان وعده و نهار و .. همه رو باید خودمون بگذاریم  که این کار من رو یه کم سخت میکنه .

بعد از سفر شمال رسما به مهد باز خواهی گشت .خندونکآرام

[ دوشنبه 31 شهريور 1393 ] [ 10:33 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

سفر به گیلان

گل پسرم

این اولین سفر شما به استان گیلان بود ، از31مرداد 93 تا 7 شهریور 93. مسیر رفت رو از  تهران - کرج -قزوین - رشت حرکت کردیم و شب رسیدیم رشت  چون خسته بودیم اون شب رو جای خاصی نرفتیم و فقط رفتیم پارک شهر . شنبه صبح حرکت کردیم به سمت انزلی .

صبح رفتیم دریا و طرح سالمسازی - بعدازظهر هم رفتیم پارک مجاور اسکله و با قایق رفتیم تالاب انزلی و لاله های تالاب رو از نزدیک دیدیم .

قشنگ بودن .خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمشون .

راستی یه سری هم به بازار روز انزلی زدیم که خصوصا برای پسر گلم خیلی جذاب یود

 

ماهی های غول پیکر  در بازار روز انزلی .

 

سبدهای رنگارنگ و زیبا

 

روز بعدش هم صبح قلعه رودخان که بعلت گرمای شدید  نتونستیم تا بالای قلعه بریم و از وسط های راه برگشتیم .

بعدازظهر هم ماسوله .با خونه ها یی که روی دوش هم ساخته شده اند و شمعدانی های زیبا و فضایی سحر انگیز.

 

صبح روز بعد حرکت به سوی سرعین

بعداز ظهر رسیدیم .آبتنی توی آبگرم خیلی دوست داشتی و اصلا از آب بازی دل نمیکندی . بعدازظهر چشمه ( باش باجیلار) مخصوص خانمها بود.

خیلی هم دوست داشتی تنهایی توی آب راه بریخندونک

کباب سرعین  هم واقعا خوردن داشت طعم واقعی کباب رو میشد با خوردنش فهمید.

شب هم یه گشتی توی بازار زدیم و یه کم هم خرید کردیم .

مزه صبحانه منحصربه فردش هم هنوز زیر زبونمه .نون داغ و عسل با سرشیر تازه واقعا چسبید .

بعد از صبحانه دوباره رفتیم یکی از چشمه های آبگرم ( گاومیش گلی ) و بعدش هم برگشت  و حرکت به سوی لاهیجان .

 

از آستانه اشرفیه بعد از خرید برنج محلی  رفتیم لاهیجان .

بعد از ظهر رفتیم بام سبز و تله کابین .

 

 بعدش هم پیاده روی در کنار استخر لاهیجان و بازی در پارک بازی کودکان .

بعدش هم رفتیم فروشگاه خانه و کاشانه و خرید از فروشگاه کلوچه نوشین .

صبح روز پنج شنبه به سمت سمنان حرکت کردیم .

در مسیر برگشت هم  یه نیم ساعتی کنار دریای رامسر ایستادیم .

و تو هم که عشق آب بازی ...

 

در نهایت برگشت از مسیر چالوس -کرج ، معطلی در رستوران اکبر جوجه تازه تاسیس  و راه پرپیچ و خم جاده چالوس ،گیرکردن در بزرگراه در تهران خودش مثنوی هفتاد من کاغذ است

القصه مسیر برگشت خصوصا توی تهران خیلی سخت بود ، گل پسرم هم یه کم سرما خورده بود و در نهایت خسته و کوفته ساعت 1 و نیم شب رسیدیم خونه .

پی نوشت : ولی جاده چالوس با اینکه پرپیچ و خم و خطرناک بود ولی خیلی هم زیبا بود.

[ چهارشنبه 19 شهريور 1393 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

مقبره پیغمبران

روز جمعه به اتفاق دایی و خاله ها و مامانی و بابایی رفتیم پیغمبرون .

روز خیلی گرمی  بود .

بیشتر تون با ماشین رفتید بالا ولی من و بابا ، خاله فاطمه و خاله راضیه و حنانه جوگیر شدیم ، پیاده رفتیم .

نفسمون برید تا برسیم بالای کوه .وقتی رسیدیم تو و سروش داشتید اون بالا بازی میکردین .

زیارت کردیم و با ماشین برگشتیم پایین .

تا عصر اونجا موندیم .غروب هم یه سر رفتیم فضل آباد ( آخه چه کاری بود. اینهمه راه!!! )

اینم تصویری از محمد طاها در ارتفاعات پیغمبران

[ چهارشنبه 19 شهريور 1393 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

مشکل در رفتن به مهد کودک

سه روزی که رفتی مهد ، دیگه اوضاع بهتر شد . راحت تر میرفتی و اذیت نمیکردی حدودا یه هفته اوضاع خوب بود ومن خوشحال بودم که به این زودی محیط مهد رو پذیرفتی . چون با دوستان که صحبت میکردم میگفتن  معمولا یه هفته مشکل ناراحتی و گریه و زاری رو خواهی داشت .

بعد ازیه هفته دوباره اوضاع عوض شد ، اولش با نگرانی و اضطراب به مهد میرفتی و کم کم دوباره گریه و زاری شروع شد .

بعد از ظهرها هم که میومدی خونه به شدت عصبی و ناراحت بودی و با کوچکترین چیزی اعصابت به هم میریخت و خلاصه خیلی بداخلاق بودی .

دیروز که حدودا 20  روزی میشد از مهد رفتنت میگذشت بابا به من زنگ زد و گفت که گریه میکنی و میگی اونجا اذیتم میکنن و نمیخوای بری مهد  و..

خلاصه با این حساب که بنا بر یه سری از گفته ها و شواهد  احساس کردیم توی این مهد مشکلی داری و نمیتونی باهاشون خوب جفت و جور بشی تصمیم بر این شد که یه مهد جدید برات پیدا کنیم .، و توی این فاصله هم دوباره بری خونه مامانی .

حالا موندم که کدوم مهد ببرمت . یکی یه جایی رو پیشنهاد میده و  دیگری  از مضرات اون مهد میگه . بخدا موندم چکار کنم.؟؟؟؟

 

[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 10:06 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولدت مبارک

[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 0:43 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد طاها در متولدین امروز نینی وبلاگ

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

به مناسبت سومین تولد محمد طاها

سه سال پیش   در تاریخ 23/4/90 خدای مهربون محمد طاها رو در ساعت 8 صبح به ما عطا کرد .

اولین روز در بیمارستان :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس بالا تقریبا 10 ماهگی

عکس پایین یکسالگی

فروردین 92

تابستان 92

زمستان 92

بهار 93

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:36 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد