بستن تبلیغات

محمدطاها عسل مامان و بابا
محمدطاها عسل مامان و بابا
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : مرتبه

            * لا حول و لا قوه الا بالله ، العلی العظیم.*

*و خداوند مرا بس است ، او جبران همه نداشته های من است .*

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 26 مرتبه

موفقیت بزرگ

بالاخره موفق شدیم

بعد از خریدن جایزه های کوچیک و بزرگ و کتاب آموزشی و ...و همچنین قرار دادن یه جایزه بزرگ ( لودر که خیلی دوست داری ) به عنوان جایزه  گفتن جیش بدون خیس شدن شلوار بالاخره در زوز پنج شنبه 1392/10/19 حدود ساعت 3 یا 3.30 بعداز ظهر بالاخره اون جمله جادویی رو که ماهها انتظارش رو میکشیدم به زبون آوردی و  کلی منو خوشحال کردی : مامان جیش دارم هوراتشویق

امروز هم که چند روز از اون تاریخ گذشته کم کم داره تعداد  دفعات جیش گفتنت بیشتر میشه البته هنوز بعضی وقتا دیر میگی و یا میگی : مامان جیشم ریخت  یا  لباسم اینجوری شده عوض کن  و ...

حالا باید کم کم جایزه گرفتنو ترکت بدم .

وای که چقدر سخت بود

خیلی از شیرگرفتن سخت تر بود . فکر کنم 6-5 ماهی  میشه درگیرشم . اما خدارو شکر با موفقیت انجام شد.

 

( یادم باشه یه عکس هم از کلکسیون جایزه هایی که در این راه دریافت کردی بذارمنیشخند)




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 5 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 15 مرتبه

مامان  : مامان یه دقیقه بشین برم لنزمو دربیارم بیام

محمدطاها: چرا لنز میذاری؟

مامان :واسه اینکه چشام ضعیفه .

محمدطاها: مامان اگه من به چشت دست بزنم ، دستم ضعیف میشه ؟؟

مامان : تعجب سوال تعجب !!!!!!!!

خنده  قهقهه

 یعنی خدائیش استدلال منطقی تر از این دیده بودین ؟؟




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 16 مرتبه

دیشب داشتی نقاشی میکردی . چش چش دو ابرو ...

دیدم چقدر پیشرفت کردی . اینا رو بیشترشو از خاله فاطمه یاد گرفتی . چون هر روز واست نقاشی میکشه.

بعد گفتی میخوام واست یه محدطاها (محمدطاها)  بکشم . بعد اینو کشیدی

بعد کلی قربون صدقه ات رفتم و گفتم بیا برات تاریخ بزنم بذارم تو وبلاگت

بعد بلند گفتم ٤/10/٩٢  و نوشتم .

بعد ش دیگه ول کن نبودی هی نقاشی میکشیدی و میگفتی : اینجا بنویس 92 .92 نیشخند

2

 

1

اینم  یه بادکنکه . با دست و پا و ..




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 5 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 22 مرتبه

چند روزیه که برای پسرم شورت آموزشی گرفتم

احساس میکنم یه کم  در روند این پروژه موثر بوده ، یکی دوبار جسته گریخته جیشتو گفتی ولی هر بار دیگه دیر شده بوده.قهقهه

یه بار هم که برام خیلی هیجان انگیز بود ساعت 5.30 صبح بیدارم کردی و گفتی مامان جیش دارم ولی باز هم دیر گفته بودی .

کلی جایزه کوچولو برات بسته بندی کردم و هر دفعه میری دستشویی و شلوارت خیس نمیشه یه دونه میگیری . البته همه دفعاتشو خودم بردمت دستشویی. هر یه ساعت یه بار اگه ببرمت دستشویی قضیه حله .

یه  جایزه بزرگ هم واست خریدم  که  هر وقت خودت جیشتو گفتی و شلوارت هم خیس نشد بهت بدم . خیلی هم مشتاقی که بگیریش  اما هنوز موفق نشدی.

بهر حال امیدوارم  به زودی زود موفق بشی.

آخه منتظرم  همه خونه رو از سر تا ته بشورم.




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 16 مرتبه

پسر خوشگلم- ناز گل من

امسال برای دومین بار  رفتی مشهد .

اولین بار وقتی دقیقا 4 ماهت بود رفتیم با مامانی و بابایی و خاله ها و حنانه و یگانه .

دومین بار 5آذر 92 با قطار رفتیم .

دیدن و سوار شدن به قطار برات خیلی هیجان انگیز  بود . قطار رو توی عکسها و فیلم و کارتون و... دیده بودی و تصور کلی ازش داشتی ، اما اولین بار که قطار رو از نزدیک دیدی با تعجب گفتی : چقدر بزرگه!!؟

 

سه روز مشهد بودیم و جمعه شب برگشتیم . تو این سه روز کلی راه رفتی .

تو حرم و تو ی راه آهن و .. هر جا که  بود واسه خودت آزادانه و بی توجه به شلوغی اطرافت می دویدی و یکی باید مدام کنترلت میکرد .

یعنی فقط یه لحظه کافی بود چشم ازت بر داشته بشه ، اونوقت معلوم نبود باید از کجا پیدات کرد.

وقتی رفتیم توی بازار چشمت به اون همه اسباب بازی که اوفتاد با خواهش به من گفتی : مامان یه ماشین برام میخری ؟؟؟

الهی مامان دورت بگرده که  انقدر قانعی !!!

بابا که برده بودت توی حرم واسه زیارت ، خیلی دور حرم شلوغ بود. مردم از پشت  سر هجوم میاوردن و هول میدادن . بابا میگفت میزدی به آقای جلویی و میگفتی :  هول نده دستم آیی شد .قهقهه( پشت سری هول میده کتکشو جلویی میخوره )

 

محمد طاها در قطار 

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 17 مرتبه

پسرگل قشنگم

اعدادو تقریبا یاد گرفتی .

از 1تا 5 رو میتونی درست و پشت سرهم بشماری .بقیه رو هم قاطی هم میگی خنده

تعداد اشیا  رو تا سه ( یکی . دو تا و سه تا رو ) میتونی بشماری.تشویق

30-20-10-.....-100 روهم از بازی قایم موشک یاد گرفتی ولی کامل هنوز نمیتونی  بشماری .

آفرین به تو که اینقدر باهوش  زرنگیهوراتشویق




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 18 مرتبه

پسر خوشگل مامان

این روزا یه کم نگرانم کردی

واسه سرما خوردگی بردمت دکتر . بعد از معاینات معلوم شد که اخیرا رشدت خوب نبوده .دکتر واست شربت کلسیم نوشت و قرار شد رشدت رو تا سه ماه دیگه مجددا بررسی کنه .

انشالا خوب رشد کنی و منو از نگرانی دربیاری .




موضوع :
تاريخ : شنبه 23 شهريور 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 82 مرتبه

پروژه شکست خورده دوباره احیا میشود

چند وقت پیش این پروژه رو شروع کردم ولی به دلیل  عدم همکاری جنابعالی و اینکه ذوق و شوقی به رفتن به دستشویی نداشتی پروژه در همون روزهای اول با شکست مواجه شده و متوقف شد.

مفهوم جیش و پی پی رو به خوبی میدونی . از دستشویی رفتن هم بر خلاف خیلی از بچه ها ترسی نداری .اما انگیزه ای برای دستشویی رفتن نداشتی . با وجود اینکه هر دفعه توی دستشویی  جیش میکردی  بهت شکلات میدادم  اما چون شکلات رو از دست من میگرفتی و جاشو میدونستی برات زیاد هیجان نداشت .

تا اینکه تو  نی نی سایت  دیدم یکی از مادرها برای از جیش گرفتن نینیش تعدادی اسباب بازی گذاشته توی دستشویی تا هر دفعه که جیش میکنه یکیشو انتخاب کنه .

دیروز که جمعه بود تصمیم گرفتم یه کار مشابه انجام بدم ، باز هم متوسل به همون شکلات شدم  ولی به شیوه جدیدتر .

این دفعه شکلات رو توی جیبم قایم میکردم و هر وقت که جیش میکردی یواشکی میگذاشتم جلوی آینه .

جالب اینجاست که هر دفعه میرفتی دستشویی اول جلوی آینه رو نگاه میکردی ببینی شکلات هست یا نه .

بعدش که جیش میکردی سرتو  سریع میاوردی بالا دوباره جلوی آینه رو نگاه میکردی و اینبار با خوشحالی  داد میزدی: اوووووممممددد.هورا

تو این فاصله من از یه فرصت کوچولو استفاده میکردم و سریع شکلات رو میگذاشتم سرجاش .

جالبه که هر دفعه رفتی دستشویی به خاطر اومدن شکلات هم که شده یه جیش کوچولو کردی .

شکلات ها رو هم تنوع میدادم که برات هیجان انگیز باشه .با رنگ ها و طعم های مختلف .بعضی وقتا هم لواشک پذیرایی برات میذاشتم .

خوبیش به اینه که شکلاتها رو هم  فقط چند تاشو خوردی .

خوب ظاهرا تا اینجا موفقیت آمیز بوده .

حالا باید دید چطوری یادت بدم خودت جیشتو بگی سوال

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 23 شهريور 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 34 مرتبه

پسر گلم ،نازپسر مامان

امروز 17 شهریور1392  حدود ساعت 7یا 7.30 بعدازظهر یه موفقیت جدید کسب کردی .

اگه گفتی چی بود ؟!!!!!

 نمیتونی حدس بزنی !!!!     خودم میگم ...

امروز دوچرخه ( که نه البته سه چرخه است  خودت بهش میگی دوکرچهنیشخند).بله  داشتم میگفتم : دوچرخه تو آوردی و موقع بازی برخلاف همیشه که پاتو میگذاشتی زمین و هلش میدادی سمت جلو ، این دفعه سعی کردی با پدال زدن حرکتش بدی . من که دیدم مشتاق شدی یه کم کمک کردم تا بدونی که پاتو چطوری باید فشار بدی . بعد از چند دقیقه تلاش یاد گرفتی پدال بزنی .تشویق

البته موقع پدال زدن مجبور میشی روی پاهات بایستی .اوهبغل

جالبترش اینه که دوچرخه رو دنده عقب میبری .قهقهه

این موفقیت جدید رو بهت تبریک میگم.هوراتشویقهوراتشویق




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 41 مرتبه

روز بعد از عید فطر در یه سفر دسته جمعی رفتیم باداب سورت .( البته خیلی دسته جمعی بود چون با دایی ها و خاله مامان و خانواده هاشون رفتیمنیشخند)

روز خوبی بود اما بسیار خسته شدیم .چون باید از یه کوه میرفتیم بالا اونم در حالی که زیر پا سنگهای آهکی بود و جنابعالی هم در آغوش ما.

من که واقعا خسته شدم وقتی رسیدم بالای کوه واقعا نفسم در نمی اومد اما جای قشنگی بود .

البته بابا هم در بالا بردنت کمک کرد ولی خسته کننده بود .

12

121




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 8 نفر
بازديدهاي ديروز : 13 نفر
بازدید هفته قبل : 56 نفر
كل بازديدها : 21355 نفر