آخی طفلکی پسرم
حالا دیگه قبول کردی که شیر نخوری .
هنوز اما دلتنگی میکنی .گاهی شبا بیدار میشی و بی اینکه اسم شیرو بیاری بهونه میگیری و گریه میکنی.
چند شب پیش اینقدر گریه کردی که بابا تو رو برد توی کوچه تا ساکت بشی اما بازم ساکت نشدی و بهونه مامانو گرفتی .آخرش با هزار کلک تونستم بخوابونمت.
شبای دیگه هم بیدار میشی و کمی آب میخوری و میخوابی .
بعضی وقتا هم خودت بی مقدمه میگی :جی جی اوف شده . و من هم تائید میکنم .
خدا رو شکر شیر خوردنت بهتر شده اما غذا خوردنت کما فی السابق به همون شکل گنجشکی ادامه داره .
موضوع :
یه روز که خونه مامانی بودیم و بعد از برگشتن از اداره بازم درخواست شیر کردی .خاله مریم گفت که باید یه دلیل محکم واسه شیر ندادنم بهت ارائه بدم تا کم کم قانع بشی والا نمیتونی با شیر نخوردن و اینکه چرا بهت شیر نمیدم کنار بیای.
واسه همین من یه لاک قرمز برداشتم و جی جی رو کمی قرمز کردم و وقتی شیر خواستی بهت نشون دادم و گفتم جی جی اوف شده واسه همین نمیتونم بهت شیر بدم .
اولش خیلی ناراحت شدی و تا یکی دو روز مثل اینکه عزادار از دست دادن جی جی بودی و خیلی هم بهونه گیر شده بودی .
بعدش کم کم هضم موضوع واست راحتتر شد و فقط هر از گاهی سرمیزدی که ببینی جی جی در چه حالیه ومن هم باید مرتب حواسم رو جمع میکردم که رنگها پاک نشه .
کم کم وابستگی و تقاضاهایت برای شیر کمتر شد اما هنوز هر از گاهی مخصوصا وقتی گرسنه ات میشه یه سری میزنی . یه وقتایی هم دست میزنی ببینی دستت رنگی میشه یا نه 
تا یه حدی هم شیر گوسفند و شیشه رو جایگزین کردی .
موضوع :
روز دوم : صبح خونه مامانی
ظهر باز من رفتم خونه و بعد از نهار اومدم خونه مامانی .
عصر خونه خاله زری و اونجا محمدرضا و پارسانا اومدن و کلی بازی کردی
شب خونه مامانی شیر خوردی و خوابدی .
روز سوم :صبح خونه مامانی
ظهر باز من رفتم خونه و بعد از نهار اومدم خونه مامانی .عصر رفتیم پارک
حنانه و یگانه هم اومدن و بعدش خونه خاله مریم .شیر گوسفندی هم از همونجا واست خریدم شاید یه کم شیر بخوری .شب رفتیم خونه شیر خوردی و خوابیدی اما دیگه در طول شب که بیدار شدی بهت شیر ندادم .
روز چهارم :صبح خونه مامانی - ظهر من اومدم و بردمت خونه خودمون .نهار مفصل خوردی بعدش بابا رفت بیرون . تو یه کم بازی کردی خوابت میومد و اومدی تا شیر بخوری یه کم سرتو گرم کردم تا بابا اومد و سریع آماده شدم و رفتیم خونه مامانی
هوا خیلی سرد بودو نمیشد جایی رفت .غروب دایی اومد و با سروش و شکیبا سرگرم شدی . موقع شام میخواستی بخوابی و شیر میخواستی . یه کم گریه هم کردی اما خاله و بابا سرتو گرم کردند تا کم کم خوابیدی بعد ما رفتیم خونه . آخر شب تو خواب یه کم شیر بهت دادم و تا صبح خوابیدی و خدارو شکر بهونه شیر نکردی .
روز چهارم خیلی خوب بود و ٢٤ ساعت شیر نخوردی.
دیشب که داشتم بهت شیر میدادم خیلی ناراحتت بودم و بغض کرده بودم .دعا میکنم خدا کمکت کنه
راستی زندایی سروش رو هم از شیر گرفته اما مثل تو نه . یه دفعه دیگه بهش شیر نداده آخه سروش شیشه میخوره اما تو شیطون بلا نمیخوری .
و همچنان این پروژه ادامه دارد...
موضوع :
چند وقتیه که تصمیم گرفتهام از شیر بگیرمت . به خاطر همین هم یه چند روز بود که شیر روز رو کم کرده بودم . به شیر نخورد از صبح تا ظهر عادت داشتی آخه من سر کار بودم اما 7 صبح شیر میخوردی و ظهر هم منتظر بودی که تا از راه برسم شیر بخوری.
دیر اومدن های گاه و بیگاهم و اینکه دیگه 7 صبح شیر نمیدادم بهت باعث حذف شیر در ساعات صبح شد.اما ظهر حتما شیرو میخوردی و بعدازظهر ها هم یه بار دیگه و شب هم موقع خواب و در طول شب هم به دفعات .
شیر بعدازظهر هم یه چند روزی حذف کردم ولی در مقابل شیر نخوردن در طول شب خیلی مقاومت میکنی .
یه شب برای شیر خوردن یه ساعت با صدای بلند گریه کردی و تو بغلم پیچ و تاب خوردی تا اینکه من طاقت نیاوردم و تسلیم شدم .
دیشب چندین بار برای شیر خوردن بیدارشدیو حدود ساعت 4.5 -یا 5 صبح میخواستم شیر بهت ندم که باز هم به گریه متوسل شدی .
اینبار اما سربه راه تر بودی و هر از گاهی در میانه گریه هات ساکت میشدی و به داستانهایی که از سر ناچاری برات سرهم میکردم گوش میدادی و بعد دوباره یادت میومد و گریه رو از سر میگرفتی و بازهم من تسلیم شدم .
اما شیرو که خوردی خوابیدی و من که بردمت خونه مامانی خواب بودی .
ظهر که زنگ زدم خونه مامانی خاله راضیه گفت خوابیدی و من تنها رفتم خونه .بعداز نهار اومدم پیشت و یه بستنی بزرگ هم واست خریدم . هنوز خواب بودی ساعت حدود 4.5 بیدار شدی من قایم شدم و مامانی بهت بستنی داد تا بخوری و یه کم شارژبشی .(هرچند تو با دیدن کیف من فهمیده بودی من اومدم . مامانی گفت که مامان کیفشو جا گذاشته و تو گفته مامان بغل نه یعنی مامان منو بغل نکرده.)
بعد از خوردن بستنی من اومدم و تو با دیدنم اونقدر شاد شدی که دور هال میدویدی .
خونه مامانی موندیم و کلی بازی کردیم و عصر بردمت پارک و بعد خونه خاله مریم و هر از گاهی هم یه خوراکی بهت میدادم که یاد جی جی نکنی .
تا شب ساعت 10.5 شیرنخوردی .(حدود 17 ساعت )
احسنت به تو خیلی خوب طاقت آوردی . اگه همینطور همکاری کنی عالی میشه عزیزم
ولی خوب دلم خیلی واست سوخت دیگه شب مثل آدمهای خمار بودی.
وقتی اینطوری میدیدمت بغض گلومو فشار میداد ولی چه میشه کرد این مرحله رو هم همه باید بگذرونند .
دعا میکنم تو و همه نینی ها این مرحله رو راحت سپری کنند
موضوع :
باز هم داری دندون در میاری ، اما اینبار دیگه حسابی اذیت شدی.
بابا این دندون درآوردن هم شده بلای جون ما ، پس کی میخواد تموم بشه ، کلا حال و حوصله که نداری ، غذا که نمیخوری ، اعصاب هم که زیر صفر،یعنی رسما کمر به قتل بنده بستی .
بردمت دکتر چند جور تقویتی و اشتها آور مثل شربت زینک و... داده اما دوسه روزیه که میخوری به نظر نمیاد چندان اثری در تو گذاشته باشه .
یه آمپول dcهم گفتم دکتر واست نوشت و درجا نوش جان کردی تا حداقل از این عذاب دندون درآوردن یه کم راحت شی .
فعلا که این یکی دندون رونمایی نکرده ، به نظرم زیر لفظی میخواد .
موضوع :
کلا خیلی شیرین شدی
حیف که خیلی از کارا ، حرفا اداها و شیرین کاریها رو نمیشه فقط با کلمات نشون داد .
خیلی از احساسات اصلا در فالب کلمه نمیگنجند .
خیلی از رفتارها و حرکات رو نمیشه صرفا بانوشتن بیان کرد .
چقدر حیفه که این احساسات نوشته نمیشن و فراموش میشن .
شیرین کاریها ،ناز کردنه ، لوس کردن ها و .. کلی چیزای دیگه .
فقط میتونم بگم : روز به روز بیشتر خودتو شیرین میکنی (شیرین عسل مامان )
موضوع :










