محمدطاها عسل مامان و بابا

            * لا حول و لا قوه الا بالله ، العلی العظیم.*

*و خداوند مرا بس است ، او جبران همه نداشته های من است .*

 

 

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 0:01 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

دوباره مهد کودک

از مهد کودک قبلی که انصراف دادی دوباره میبردیمت خونه مامانی . تازه قدر خونه مامانی رو هم بهتر میدونستی .خندونک

انگاری تازه فهمیده بودی که خونه مامانی چه نعمتی بوده واست .

اما من دوباره افتادم دنبال جستجوی یه مهد خوب .

از خیلی از دوستان و همکاران و آشنایان و .. پرس و جو کردم و بالاخره یه لیست درست کردم با اسم 4-5 تا مهد کودک که بیشتر نظرهای مثبتی راجع بهشون داده شده بود .

یه روز هم با یکی از همکاران که ایشون هم البته دنبال عوض کردن مهد دخترش بود به طور سرزده به اون مهد ها سرزدیم و در نهایت دو تاییمون به اتفاق نظر رسیدیم که مهد کودک اولیا وابسته به آموزش و پرورش از بقیه بهتره.

بزرگترین عاملش هم این بود که واسه بازدید از مهد و کلاسها  مارو پشت درهای بسته معطل نکردند که اوضاع داخل مهد رو مرتب کنند .

درواقع ظاهر و باطن یکی بود . بعلاوه من شخصا مهر و محبت مربی و مدیر به کودک رو به آموزش زبان خارجی  و کلاس ژیمناستیک و .. در مهدهای آنچنانی ترجیح میدم .

البته این مهد غذا نداره و از صبحانه و میان وعده و نهار و .. همه رو باید خودمون بگذاریم  که این کار من رو یه کم سخت میکنه .

بعد از سفر شمال رسما به مهد باز خواهی گشت .خندونکآرام

[ دوشنبه 31 شهريور 1393 ] [ 10:33 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

سفر به گیلان

گل پسرم

این اولین سفر شما به استان گیلان بود ، از31مرداد 93 تا 7 شهریور 93. مسیر رفت رو از  تهران - کرج -قزوین - رشت حرکت کردیم و شب رسیدیم رشت  چون خسته بودیم اون شب رو جای خاصی نرفتیم و فقط رفتیم پارک شهر . شنبه صبح حرکت کردیم به سمت انزلی .

صبح رفتیم دریا و طرح سالمسازی - بعدازظهر هم رفتیم پارک مجاور اسکله و با قایق رفتیم تالاب انزلی و لاله های تالاب رو از نزدیک دیدیم .

قشنگ بودن .خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمشون .

راستی یه سری هم به بازار روز انزلی زدیم که خصوصا برای پسر گلم خیلی جذاب یود

 

ماهی های غول پیکر  در بازار روز انزلی .

 

سبدهای رنگارنگ و زیبا

 

روز بعدش هم صبح قلعه رودخان که بعلت گرمای شدید  نتونستیم تا بالای قلعه بریم و از وسط های راه برگشتیم .

بعدازظهر هم ماسوله .با خونه ها یی که روی دوش هم ساخته شده اند و شمعدانی های زیبا و فضایی سحر انگیز.

 

صبح روز بعد حرکت به سوی سرعین

بعداز ظهر رسیدیم .آبتنی توی آبگرم خیلی دوست داشتی و اصلا از آب بازی دل نمیکندی . بعدازظهر چشمه ( باش باجیلار) مخصوص خانمها بود.

خیلی هم دوست داشتی تنهایی توی آب راه بریخندونک

کباب سرعین  هم واقعا خوردن داشت طعم واقعی کباب رو میشد با خوردنش فهمید.

شب هم یه گشتی توی بازار زدیم و یه کم هم خرید کردیم .

مزه صبحانه منحصربه فردش هم هنوز زیر زبونمه .نون داغ و عسل با سرشیر تازه واقعا چسبید .

بعد از صبحانه دوباره رفتیم یکی از چشمه های آبگرم ( گاومیش گلی ) و بعدش هم برگشت  و حرکت به سوی لاهیجان .

 

از آستانه اشرفیه بعد از خرید برنج محلی  رفتیم لاهیجان .

بعد از ظهر رفتیم بام سبز و تله کابین .

 

 بعدش هم پیاده روی در کنار استخر لاهیجان و بازی در پارک بازی کودکان .

بعدش هم رفتیم فروشگاه خانه و کاشانه و خرید از فروشگاه کلوچه نوشین .

صبح روز پنج شنبه به سمت سمنان حرکت کردیم .

در مسیر برگشت هم  یه نیم ساعتی کنار دریای رامسر ایستادیم .

و تو هم که عشق آب بازی ...

 

در نهایت برگشت از مسیر چالوس -کرج ، معطلی در رستوران اکبر جوجه تازه تاسیس  و راه پرپیچ و خم جاده چالوس ،گیرکردن در بزرگراه در تهران خودش مثنوی هفتاد من کاغذ است

القصه مسیر برگشت خصوصا توی تهران خیلی سخت بود ، گل پسرم هم یه کم سرما خورده بود و در نهایت خسته و کوفته ساعت 1 و نیم شب رسیدیم خونه .

پی نوشت : ولی جاده چالوس با اینکه پرپیچ و خم و خطرناک بود ولی خیلی هم زیبا بود.

[ چهارشنبه 19 شهريور 1393 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

مقبره پیغمبران

روز جمعه به اتفاق دایی و خاله ها و مامانی و بابایی رفتیم پیغمبرون .

روز خیلی گرمی  بود .

بیشتر تون با ماشین رفتید بالا ولی من و بابا ، خاله فاطمه و خاله راضیه و حنانه جوگیر شدیم ، پیاده رفتیم .

نفسمون برید تا برسیم بالای کوه .وقتی رسیدیم تو و سروش داشتید اون بالا بازی میکردین .

زیارت کردیم و با ماشین برگشتیم پایین .

تا عصر اونجا موندیم .غروب هم یه سر رفتیم فضل آباد ( آخه چه کاری بود. اینهمه راه!!! )

اینم تصویری از محمد طاها در ارتفاعات پیغمبران

[ چهارشنبه 19 شهريور 1393 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

مشکل در رفتن به مهد کودک

سه روزی که رفتی مهد ، دیگه اوضاع بهتر شد . راحت تر میرفتی و اذیت نمیکردی حدودا یه هفته اوضاع خوب بود ومن خوشحال بودم که به این زودی محیط مهد رو پذیرفتی . چون با دوستان که صحبت میکردم میگفتن  معمولا یه هفته مشکل ناراحتی و گریه و زاری رو خواهی داشت .

بعد ازیه هفته دوباره اوضاع عوض شد ، اولش با نگرانی و اضطراب به مهد میرفتی و کم کم دوباره گریه و زاری شروع شد .

بعد از ظهرها هم که میومدی خونه به شدت عصبی و ناراحت بودی و با کوچکترین چیزی اعصابت به هم میریخت و خلاصه خیلی بداخلاق بودی .

دیروز که حدودا 20  روزی میشد از مهد رفتنت میگذشت بابا به من زنگ زد و گفت که گریه میکنی و میگی اونجا اذیتم میکنن و نمیخوای بری مهد  و..

خلاصه با این حساب که بنا بر یه سری از گفته ها و شواهد  احساس کردیم توی این مهد مشکلی داری و نمیتونی باهاشون خوب جفت و جور بشی تصمیم بر این شد که یه مهد جدید برات پیدا کنیم .، و توی این فاصله هم دوباره بری خونه مامانی .

حالا موندم که کدوم مهد ببرمت . یکی یه جایی رو پیشنهاد میده و  دیگری  از مضرات اون مهد میگه . بخدا موندم چکار کنم.؟؟؟؟

 

[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 10:06 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولدت مبارک

[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 0:43 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد طاها در متولدین امروز نینی وبلاگ

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

به مناسبت سومین تولد محمد طاها

سه سال پیش   در تاریخ 23/4/90 خدای مهربون محمد طاها رو در ساعت 8 صبح به ما عطا کرد .

اولین روز در بیمارستان :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس بالا تقریبا 10 ماهگی

عکس پایین یکسالگی

فروردین 92

تابستان 92

زمستان 92

بهار 93

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:36 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

یک شب در پارک

یگانه هم به خاطر تو سوار شده  خندونک

[ چهارشنبه 18 تير 1393 ] [ 6:54 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

راه حل برای نرفتن به مهد

دیروز ، سومین روزی بود که قرار بود بری مهد کودک . هرروز خونه پیش بابا میخوابیدی تا حدود ساعت 9 و بعد از صبحانه خوردن میرفتین مهد .

من طبق روال همیشه حاضر شده بودم که برم سرکار که دیدم بیدار شدی . گفتی مامان کجا میری گفتم سرکار . اول لب برچیدی بعدش گفتی مامان منو ببر خونه مامانی گفتم من دیرم شده . تازه ماشین دست باباست  خونه باش همراه بابا برو .گفتی نه منو یه لحظه ببر خونه مامانی بعد برو سرکار ، سریع هم رفتی لباس پوشیدی و حاضر شدی که جا نمونی .

باز هم مجبور شدم با گریه ازت جدا بشم و جالب این بود که بعد از رفتن من و وقتی گریه ات تموم شد دوباره رفته بودی خوابیده بودی . و این نشون میداد که زود بیدار شدی تا با رفتن خونه مامانی از مهد رفت فرار کنی .

البته دلت هم واسه خونه مامانی تنگ شده .

به بابا سفارش کردم بعد از مهد شما رو ببره خونه مامانی . والبته اون روز تا ساعت 6-7 بعداز ظهر همونجا موندیم و زودتر از اون موفق نشدم ببرمت خونه .

الان هم که این مطالب رو مینویسم بابا زنگ زد و شما در راه رفتن به مهد هستید .

خواهش میکنم  گریه نکن و خوشحال باش .

خدایا به پسرم آرامش بده تا از این مرحله به راحتی عبور کنه و محیط جدید رو راحت بپذیره . خدایا کمک کن هم به من و هم به پسرم .

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 10:47 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

یک تغییر بزرگ

گل پسر مامان ،

در طی هفته گذشته تغییر بزرگی در زندگیت ایجاد شده که البته کنار اومدن باهاش یه کم سخته . هم واسه شما و هم واسه مامان .

از دوشنبه گذشته یعنی 9 تیر 1393 شما روز گذاشتیم مهد کودک .البته قبلش یه روز با هم رفتیم و شما با محیط مهد آشنا شدی .

صبح خونه مامانی بودی ،حدود ساعت 9.30 اومدم اونجا و آماده شدی و با هم رفتیم و البته از رفتنت هم چندان ناراحت نبودی اما به محض اینکه فهمیدی تنها باید بری توی مهد شروع به گریه کردی .من تو رو گذاشتم پیش مربی مهد و اومدم بیرون و البته دلم نیومد که برم .همون بیرون مهد وایستادم و ناراحت حال تو بودم .

آخه داشتی گریه میکردی و منو صدا میزدی و به مربی میگفتی من میخوام برم پیش مامانم .

حدودا تا نیم ساعت گریه کردی ، بعدش کمی آروم شدی من هم از موبایلم زنگ زدم به مهد و حالتو پرسیدم .وقتی خیالم یه کم راحت شد رفتم واست یه کم خوراکی خریدم و یه سر رفتم خونه مامانی تا موقع برگشتنت بشه و تو این فاصله هم حسابی به جای تو گریه کردم .

فکرکنم وقتی اومدم دنبالت هنوز چشام قرمز بود . حدود یه ساعت و نیم تادو ساعت اونجا موندی و وقتی اومدم دنبالت گفتی تو کجا رفته بودی .گفتم رفتم واست خوراکی بخرم .

پرسیدی :مامان اگه تو بری من دیگه مامان از کجا پیدا کنم ؟؟؟

این بزرگترین نگرانی ات توی این چند روز مهد رفتنت بوده : ترس از دست دادن من

شاید از بد شانسی ات بود که بعدازظهر هم مجبور بودم تو ی یه مراسم  دفن شرکت کنم  و گذاشتمت خونه مامانی و البته با گریه از من جدا شدی . و باز همون نگرانی به سراغت اومده بود .چون به مامانی گفته بودی اگه مامانم جا بمونه من از کجا پیداش کنم.

تموم خواب بعدازظهرت پر از کابوس بود و هی میپریدی و گریه میکردی و تا شب همش بهونه گیری کردی و گریه کردی .

این شد که از فردا ی اون روز کار بردن شما رو به مهد به بابا سپردم چون هم من طاقت ندارم و هم تو سخت تر از من جدا میشی .تازه همینجوریش هم وقتی موقع رفتنت به مهد میشه کلی استرس میگیرم و اعصابم خرد میشه تا زنگ بزنم و از مهد حالت رو جویا بشم و خیالم راحت بشه .

بهر حال تغییر سختیه هم برای من و هم برای تو .امیدوارم زود با محیط جدید خو بگیری چون چاره ای جز اینکار ندارم

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد