محمدطاها عسل مامان و بابا

محمدطاها عسل مامان و بابا

            * لا حول و لا قوه الا بالله ، العلی العظیم.*

*و خداوند مرا بس است ، او جبران همه نداشته های من است .*

[ پنجشنبه 30 بهمن 1393 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

5 سالگی مبارک

عزیزم ، پسرخوشگلم ، نازنینم 

تولد 5 سالگیت مبارک 

ایشالله 120 سالگیت رو جشن بگیری بوسمحبتبوس

[ پنجشنبه 24 تير 1395 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

سفر به آق قلا

کلا مسافرت کوتاه و فشرده ای بود . تعطیلات عید فطر امسال دو روزه بود روز سوم هم افتاده بود به جمعه . این بود که تدارک یه سفر کوتاه رو دیدیم به آق قلا . چون یکی از دوستان صمیمی مامان اونجا زندگی .

صبح نماز عید فطررو توی مسجد ولیعصر خوندیم و بعد از نماز حرکت کردیم . ازجاده کیاسر رفتیم و صبحانه رو هم کنار مزارع خیار کیاسر خوردیم . نهار رفتیم اکبر جوجه گلوگاه و با اینکه اکبرجوجه در کل دوست نداری چون گرسنه بودی خوردی .

حدود ساعت 4 یا 4.5 هم رسیدیم آق قلا.

بعدازظهر یه مهمونی رتیم و بقیه روز تا پاسی از شب برای تو فقط و فقط به بازی گذشت .

بازی توی شهربازی جیحون اونم تا پاسی از شب . خیلی بهت خوش گذشت . منکه داشتم از خواب غش میکردم 

شب رو به زور خوابوندمت .

پنج شنبه صبح رفتیم جمعه بازار و تو با اصرار دو تا جوجه اردک ناز و خوشگل خریدی . نهار رو چکدرمه ترکمنی خوردیم . و بعد از نهار برنامه جنگل های گرگان رو داشتیم اما چون هوا بارونی شد سفرمون رو به سمت ساری ادامه دادیم . شب رو بهشهر موندیم و فردا صبحش یکمی آب بازی توی دریای فرح آباد و سپس اعزام به سوی سمنان .

 

[ سه شنبه 22 تير 1395 ] [ 1:09 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

شبهای احیا

شبهای احیا تو ماه رمضون امسال مصادف بود با 4و6و8 تیر .

هرسه شب رفتیم مسجد ولیعصر و شما هم در هر سه شب حضور فعال داشتی .منتها شب دوم حضورت پررنگ تر بود .چون دو تا از دوستای پیش دبستانی رو توی مسجد پیدا کرده بودی و مرتبا باهاشون این طرف و اون طرف میدویدی.

شب اول و سوم چون تنها بودی یه کم دعا گوش دادی ، خوراکیهایی که واسه خودت آورده بودی خوردی . یکی دو بار هم رفتی مردونه به بابا سر زدی و بعدش خوابیدی .

 

در کل امسال ماه رمضون زیاد بهت خوش نگذشت چون صبح ها که توی خونه بودی مگه اینکه بابا جایی کاری داشت و تو رو با خودش میبرد . بعداز ظهر هم که من از اداره می اومدم و خسته و بیحال و گرسنه بودم و میخواستم بخوابم .( توجه شود: میخواستم  ... ولی همیشه خواستن توانستن نیست مخصوصا اگه یه پسر کوچولوی شیطون توی خونه باشه که حوصله اش هم سررفته باشه و به هر بهونه کوچیکی مامانش رو بیدار کنه تا بالاخره مامان قید خوابیدن رو بزنه و عطایش را به لقایش واگذار کنه .) بعد افطار هم که دیگه شب بود ( البته خیلی از شبها میرفتیم پارک یا خونه مامانی ).

 

[ چهارشنبه 9 تير 1395 ] [ 10:12 قبل از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

هر شب بعد از افطار

هر شب برنامه بعد از افطارمون شده پارک شقایق 

هنوز سفره افطار پهنه .بدو میری به حنانه و یگانه زنگ میزنی :(( بریم پارک؟؟)). جدیدا یاد گرفتی شماره خونه شون رو از روی نوشته میتونی بگیری و میتونی مستقل خودت بهشون زنگ بزنی .

خلاصه که ماهم شدیم آژانس جنابعالی برای رفت و آمد به پارک سکوت

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:32 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

سه تا همبازی

محمدطاها . سروش و سامیار 

فضل آباد 

بهار 95

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:30 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

عشق خونه سازی و خونه بازی

یکی از بازیهای مورد علاقه محمد طاها  حرکتی است که یک نمونه اش را در عکس زیر میبینید .

در این بازی که خونه سازی نامیده میشود کل وسایل خونه اعم از مبل و پشتی و بالش و عروسکهای ریز و درشت و اسباب بازیهای دیگر به گوشه ای از خانه منتقل میشوند تا در آنجا خونه ساخته شود .

تازه بعضی وقتها این خونه با وسایلی مثل چادر و ملافه و ... دارای سقف هم میشود .

در این مرحله وظیفه مادر خونه حضور در خونه به عنوان مهمان میباشد . همچنین پس از پایان بازی چون محمد طاها خسته میشود خندونکوظیفه جمع آوری وسایل را نیز به عهده دارد .دلخور

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:29 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد طاها به روایت تصویر

یه پسر خوب ، کمک کار مامان تو خونه 

( خداییش حس  و حالش رو داشته باشی تو همه کارها کنار دستم  هستی و میخوای باهام همکاری کنی . خصوصا کیک پختن )

وقتی محمدطاها قهر میکند ....

عشق بلندی و ارتفاعات 

کلا نصف روز را در ارتفاعات به سر میبری 

خوب این هم یه جور عکس گرفتنه دیگه 

رفته بودیم آتلیه برای عکس پایان دوره پیش دبستانی .

چون قارچ خیلی دوست داری اصرار کردی که ازت عکس قارچی بگیرم 

جشنواره ژیمناستیک دختران - ما به عنوان تماشاگر رفتیم 

سواری گرفتن  از نوع دراز گوش 

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:28 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

یه روز در فضل آباد

بعد از مدتها رفتیم فضل آباد ( البته نه تو تاریخ ارسال پست ،اواخر اردیبهشت بود به گمانم ). اتفاقا یه برنامه  پیاده روی برگزار شد به اتفاق فامیل به همون دور و اطراف که خیلی جای جالب و خوبی هم بود .

تمام طول مسیر رفت رو  با انرژی و بدو بدو رفتی و سعی میکردی جلوتر ازبقیه حرکت کنی .

اینم نتیجش خسته 

 

 

در راه برگشت هم که دیگه نای راه رفتن نداشتی . در نتیجه رفتی روی دوش مبارک بابا زبان

و کلی خوش بحالت شد.

 

 

 

پی نوشت : البته من یه پست مفصل با جزییات راجع به اون روز پیاده روی نوشته بودم که به لطف نت پرکشید و رفت . به ناچار این هم یه خلاصه از اون روز غمناک

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:22 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

چند عکس پیش دبستانی

پیش دبستانی خیلی وقته تعطیل شده ،دیگه امسال تابستون هم برای اینکه خستگی از تنت بره تو خونه پیش بابا هستی و از مهدکودک خبری نیست و کلی خوشحال و مشعوف شدی .

اینم دو تا عکس ار پیش 1 . مهدکودک و پیش دبستانی اولیا.

برای سال دیگه پیش دبستانی علوی اسمت رو نوشتیم . امیدوارم سال خوبی باشه برات 

 

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:17 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

لگو

سه ترم رفتی کلاس لگو . خوب بود و به نظر من تاثیر خوبی روی روش فکر کردن و حل مسایل داشت . اما از اونجایی که صبح ها پیش دبستانی بودی و تا برسی خونه و ناهار بخوری باید میرفتی لگو و خسته بودی اصولا ، برای کلاس رفتن و حاضر شدن خیلی اذیت میکردی .

این شد که برای ترم چهارم علیرغم اصرار مربیت برای ادامه کلاس ثبت نامت نکردیم.

این عکس آخرین جلسه لگو . ترم سه هست 

[ جمعه 4 تير 1395 ] [ 9:15 بعد از ظهر ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد